![]() |
![]() |
|
|
شب، شب شوم غمینی بود
آسمان یکسره می بارید غیره باران که فرو می ریخت آب از آب نمی جنبید من چو شب سرد و تهی بودم شب چو من خسته و سرگردان پلکم از گریه به زير افتاد چون پر مرغ گه باران چه غم انگیز، چه وحشتناک شهر در خواب غمینی بود از کران تا به کران خالی نه ستاره، نه زمینی بود آسمان سوخت و پرپر شد آه من، وای چه آهی بود دل من، این دل غم فرسود چه شب سرد سیاهی بود آسمان یکسره می بارید ابرها سوخته، سرگردان چه غریبانه شبی بود آه ... شب تاریک، شب باران در قالب چهارپاره--------محمد معلم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 دی1388ساعت 17:47 توسط عسکری |
|
|
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا سرمهی خاموشی من از سواد شهرهاست چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا در محیط رحمت حق، چون حباب شوخچشم بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا منزل آسایش من محو در خود گشتن است گردبادی میتواند راهبر باشد مرا از گرانسنگی نمیجنبم ز جای خویشتن تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا میگذارم دست خود را چون صدف بر روی هم قطرهی آبی اگر همچون گهر باشد مرا
میرزا محمد علی فرزند میرزا عبدالرحیم بازرگان تبریزی متخلص به صائب و معروف به میرزا صائب بین سالهای 1000-1007 هجری در تبریز به دنیا آمد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 18:21 توسط عسکری |
|
|
خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار از جفای مردمان در روزگار آسوده است تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است محمدحسن معیری ( بیوک ): رهی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 دی1388ساعت 14:42 توسط عسکری |
|
|
بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست... بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. « بیا دوباره دوست دارمت » شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 22:47 توسط عسکری |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیندیشیم
چه زمهری غریبی شکست چهره مهر فسرد سینه خاک شکافت زهره سنگ پرندگان هوا دسته دسته جان دادند گل آوران چمن جاودانه پژمردند در آسمان و زمین هول کرده بود کمین به تنگنای زمان مرگ کرده بود درنگ به سر رسیده بود جهان پاسخی نداشت سپهر |
| پیوندها |
|
نقاب شب عاشقانه کلبه ی شیشه ای I Love you انجمن وبلاگ نویسان چرندوپرند |
|
RSS
|